بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 0:52 توسط دوازده رخ
|
ای کاش آموزش و پروش به جای چرت و پرت هایی که امروز به خورد بچه های دبستانی می دهد، به همان روش مکتب خانه های گذشته، "گلستان" و "بوستان" را آموزش می داد. چرا که روزگار نشان داده، کودکانی که با سعدی عزیز همدم بوده اند، آشفتگیِ ما را که همدممان "خانوداه آقای هاشمی" بوده است، نداشته اند.
بیت
به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشدکسی هست که در این باره تردید داشته باشد؟
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 16:53 توسط دوازده رخ
|
این خبر، مرا به ژرفای تاریخ برد. به یاد آه جگرسوزی افتادم که حافظ ابرو از دست گزمه های شاهرخ می کشد؛ همو که دستور داد هر چه شراب در هرات یافتند نابود کنند. چنان که نوشته، جویی از یاقوت مذاب در کوچه ها روان بود.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:44 توسط دوازده رخ
|
1. دیروز، خبر کشته شدن قوی ترین مرد ایران، کمابیش در همه وبگاه های پارسی زبان پراکنده شد. خبری شگفت آور و تکان دهنده. به ویژه آن که در همین چند هفته گذشته، یکی دیگر از زورمندترین مردان ایران به جرم قتل دستگیر شده بود. تلخ ترین طنز این روزها، زورمندترین مردان ایران، یکی قاتل و دیگری مقتول. ناخودگاه با خواندن خبر کشته شدن زورمندترین مرد ایران، به یاد ابرپهلوانان فیلم ها افتادم، سوپرمن، بت من، اسپایدرمن و دیگران. کسانی که هر چه نیروهای دشمن زورمند باشند و با هزاری سازوبرگ، همیشه پیروز کارزارند.
2. "این ها همه اش فیلم است." این حقیقتِ آشکاری است که وقتی فیلم می بینم دوست دارم نادیده اش بگیرم و همیشه با خودم نجوا می کنم، می تواند این گونه باشد که این جا نشان داده شده است؛ اما با شنیدن خبرهایی چنین، پتکی بر سرم کوبیده و واقعیت با زشت ترین چهره اش نمایان می شود. بله آن ها همه اش فیلم است و این ها همه اش واقعیت.
3. برای من تلخ ترین و از سویی طنازانه ترین بخش این رویداد، آن هم در ایستار کنونی جامعه ایرانی، چه از دید سیاسی، چه اجتماعی، چه فرهنگی، چه اقتصادی و چه و چه، خود ِتیتر خبر کشته شدن شادروان داداشی است. "قهرمان قوی ترین مردان ایران به قتل رسید." کسی که این تیتر را نوشته است، شاید خود نیز نداند که یکی از گزنده ترین تیترهای این چند ماهه آغازین سال نود را به نام خود زده است.
4. چند هفته پیش، طلبه ای را در خیابان کور کرده اند، شاهرگ دیگری را در خیابان دریده اند، کمی پیش یا پس از آن، شماری مرد زورمند در خمینی شهر، به یک مهمانی می تازند، مردان را زندانی می کنند و به زنان دست درازی. اندکی نزدیک تر، دختری را روی پل، در روز روشن می کشند. میدان کاج و دست درازی به زنی در کاشمر و تجاوز گروهی به زنی در شهریار را هم که همه شنیده اند. اما چند رویداد ناگوار نخست، همه در همین چند هفته افتاده است. این دیگر چه کورک چرکینی است که اکنون به ناگاه پشت سر هم دارد از زیر پوست شهر سر باز می کند؟
5. چهار سال پیش یادداشتی نوشته بودم درباره یک دعوای خیابانی، دو نفر به جان هم افتاده و با مشت های برهنه یکدیگر را می زدند، مردم هم پادر میانی نمی کردند. این خشونت امروز افسار گیسخته تر از آن روز گسترش یافته است. کسی هم جلودارش نیست. پلیس که درگیر طرح حجاب و عفاف است، مردم هم که کارشان این نیست. علیرضا دبیر در وبگاه آینده خوب نوشته است: «وقتی كسی با چنین سوابقی هدف تیغ كینه و خشم قرار میگیرد، تكلیف آن آدم ساده و نحیفی كه میخواهد میان همین خیابانها، جادهها خانوادهاش را به شادی و نشاط میهمان كند چیست؟»
6. نمی دانم صدا و سیما پس از رویدادهایی چون، قتل قوی ترین مرد ایران، دست درازی دست جمعی به ناموس مردم در خمینی شهر (چگونه چهارده نفر برای انجام چنین کاری هم پیمان می شوند؟)، قتل دختر دانشجو در روز روشن، فاجعه میدان کاج، زخم زدن و کور کردن طلبه جوان و... (چه سه نقطه تلخی است) باز هم رو دارد بولینگ برای کلمباین را پخش کند؟
پی نوشت: پرسشی که اندیشه را می آزارد: "پلیس در این میانه کجاست؟" خبرگزاری ها نوشته اند، در گزاره کشته شدن دختر دانشجو بر پل مدیریت، پلیس آن قدر دیر رسید که آدمکش به دست مردم گرفتار آمد. همیشه وقتی فیلم می بینم، بسیار عصبی می شوم که چرا در بزنگاه ها پلیس دیر می رسد یا وقتی قهرمان داستان به کمک نیاز دارد پلیس آن قدر دیر می رسد که یا خود قهرمان همه آدم بدها را می کشد یا خودش کشته می شود. پس از آن است که صدای آژیر پلیس به گوش می رسد و خیال همه راحت می شود که بالاخره رسیدند. اما گویا در واقعیت، داستان همین گونه است. بنا بر این باید از چند کارگردان پوزش بخواهم، به این سبب که بارها ناسزا گفتم شان که دیگر شورش را در آورده اید، مگر می شود پلیس آن قدر دیر برسد که کار از دست شده باشد؟ در این جا از ایرج قادری عزیز پوزش می خواهم به خاطر فیلم نابخشوده اش و از کارگردان سریال شلیک نهایی که نام اش را به یاد ندارم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 9:44 توسط دوازده رخ
|