

دلم می خواست امشب هم مثل سالهای گذشته در مراسم شب قدر شرکت میکردم، اما نتوانستم قدم به مسجد محله مان بگذارم. مسجدی که چندی پیش از این،شده بود قرارگاه آنان که حرمت حرم امن خدا را هم رعایت نمی کنند. نتوانستم بروم راحت بشینم، قرآن بر سر بگیرم، جایی که داخل حیاطش باتوم به فرق سر پسران هفده، هجده ساله می کوبیدند. نتوانستم پشت سر مداحی بنشینم و ناله کنم: الغوث...الغوث... کسی که دیده بودم چطور کابل دور دستش پیچیده و بر صورت دخترکان نوجوان می کوبد. مکانی که وقتی یک ملت داغدار بودند، شیرینی پخش می کرد. این خانه، دیگر برای من خانه خدا نیست.
نشسته ام در انتظار معجزه ای کوچک که امشب از لابه لای نجوای بسیاری از خدا خواسته خواهد شد و سرنوشت یک سال آینده مردمم را رقم خواهد زد.
من شخصاً در این مورد موضع گیری ندارم ولی گمان می کنم حمله یک نیروی بیگانه کمکی به بهبود وضعیت موجود نمی کند. در ضمن بر خلاف تصور رایج، به نظر من عامل جنگ بیشتر ضامن بقای حکومتهایی مثل ایران است. در این میان فقط مردم عادی خرد می شوند. نیاز به شاهد و مدرک نیست. تنها کافی است تجربه جنگ با عراق را مرور کنید. (فیلم "دندان مار" را دوباره ببینید.) گو اینکه اگر سراسر دهه 60 را درگیر جنگی بیهوده با عراق نبودیم، خیلی پیشتر از اینها باید کوس رسوایی رژیم به صدا در می آمد. با این حال کاملاً می توانم درک کنم چرا برخی مردم از حمله به ایران حمایت می کنند.
چند روز پیش که "آخر شاهنامه" اخوان ثالث را ورق می زدم این چند بیت را بسیار سازگار با حال و هوای این روزها یافتم.
آبها از
آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

اگر شما هم مانند من و مهدی، ارباب حلقه ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه برخی رویدادها را در ذهنتان ارباب حلقه ها وار (چه ترکیب غریبی) تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، مهدی عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو رو یاد چی می اندازه؟ فکر کردن نیاز نداشت. برایش نوشتم، موردور. ولی فراموش کردم بنویسم، به نظرت یاران حلقه اینبار هم موفق خواهند شد؟
این "خاک آشنا" اصلا خوب نبود که! یک کمی دک و پز داشت فقط و چند تا تیکه سیاسی که شاید در شرایط غیر از اکنون، ای بدک نمی بود ولی الان دیگه حتا لبخند هم به لب نمی نشاند. من که خوشم نیامد. مخصوصاً این قضیه یاران غارش که قرار بود تلمیحی از اصحاب کهف باشد واقعاً بی خود بود. یک دیالوگ شاهکار هم داشت (کلاً همه دیالوگهای بابک، وقتی که با دایی اش درباره تفاوت بین دو نسل صحبت می کردند شاهکار بودند!) اما این آخری زیادی شاهکار بود. دایی در حال رفتن به تهران به بابک میگه: تو نمیای بریم تهران؟ بابک جواب میده: نه؛ یاد گرفتم برای چیزای که میخوام باید زحمت بکشم. (یا چیزی شبیه به این)
این شاه دیالوگ که اتفاقاً آخرین کلام فیلم هم هست، ناگهان تلنگر می زند به شما، مبادا سالن را اشتباه آمده اید. آخر قرار بوده که فیلمی از بهمن فرمان آرا را ببینید.
خاک آشنا همه مؤلفه های این جور فیلمها را دارد. تصاویر کارت پستالی از طبیعت، آثار باستانی و یک سری شعارهایی از این دست که ما چقدر پیشینه تاریخی داریم و افسوس خوردن بر آن با چاشنی قهوه و سیگار برگ، (تا کی قرار است قهوه خوردن تو فیلمهای ایرانی نماد روشنفکری و دگراندیشی باشد نمی دانم)، عشق گمشده، معشوق بی وفا، خارج رفتن و از فرنگ برگشتن و رضا کیانیان سپید مویی که مانند ضیاء موحد شعر می گوید و به سیاق فاسونکی نقاشی می کشد. خلاصه پیشنهاد می کنم اگر به دیدن این فیلم می روید، بعد از عنوان بندی سالن را ترک کنید.
پی نوشت: پوستر فیلم عالی بود و این دیالوگ نیکو خردمند که: ازدواج کردن به هر دلیلی بیهوده است.
نزدیک سحر وقتی ادعیه رادیو را می شنیدم، خدا را شکر کردم، نه از آن شکرانه های بعد از سیر شدن شکم، شکری خالصانه به خاطر اینکه نه قدرتی دارم که برای حفظش مجبور به آدم کشتن شوم، نه جام جمی که با برنامه های سخیفش مردم را بفریبم، نه زندانی که در دخمه هایش به دختران و پسران تجاوز کنم، نه روزنامه ای که در سطر سطرش فحاشی کنم و دروغ بنویسم، نه دوستانی که باعث ننگم باشند و نه دشمنانی که لعن و نفرینم کنند. خدا را شکر.